تبليغاتX
امیرحسین حبیبی
بهاره جون عمو محسن روز سه شنبه 21 مهرماه به دنیا آمد. من هم خیلی خوشحال شدم چون بابا و مامان خیلی خوشحال شدند و به عمو و زن عمو تبریک گفتند من هم تبریک میگم.اگه دایی امیر و ایوب عکسی از خواهر زاده اشون دارند برام بفرستند تا اضافه کنم .
+ نوشته شده توسط بابا و مامان در سه شنبه دوازدهم آبان 1388 و ساعت 19:34 |

امسال بابا و مامان طوری برنامه ریزی کردند که جشن دو سالگی من رو با همه خانواده بگیرند (با چند روز تاخیر). اون هم تو خونه حسین عمه (یاسوج). همه جمع بودن بجز عمو محسن که زن عمو نی نی ش قراره همین روزا بیاد. این هم عکس ای تولد و سفر یاسوج و سی سخت البته اون شمع شماره ۲ مال منه و ۷ مال امیر رضا است چون زیاد از تولدش نگذشته بود با هم گرفتیم . تازه شم تولد هم مون بود زهرا گلی، پارسا جون ، امیر محمدجون، حسین جون...

 

من پارسال بلد نبودم شمع ا رو فوت کنم امسال تلافی کردم!

امیر رضا در حال دفاع از شمعش !

 

 

+ نوشته شده توسط بابا و مامان در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 17:53 |

چهارشنبه هفته گذشته(۷ مرداد) ،  همراه مادر جون وخاله رفتیم بابل ، هوا هم بسیار عالی بود . بارونی و حسابی خنک. البته به غیر از سفر هفته پیش که رفتیم گچساران و باشت اولین سفر امسال بود . این سفر که اولین سفر من به بابل بود خیلی خوش گذشت . بابا اینجا لیسانس گرفته بود و یه شب هم ما را دعوت کرد کنار دریای بابلسر. عمو کیامرث میرضاآقا پور یه پسر خوب داشت به اسم علی که خیلی با هم دخا (خاک) بازی کردیم. این هم عکس علی جون که باباش به بابام داد بزاره تو وبلاگ من...

+ نوشته شده توسط بابا و مامان در یکشنبه هجدهم مرداد 1388 و ساعت 14:58 |

نزدیک ۴ ماه است که به روز نشدم ، خوب دیگه عید بود بعدش حال و هوای عید و انتخابات و نتیجه اون و ... به هر حال برای شروع دوباره دو تا عکس که ۳ روز قبل از انتخابات ریاست جمهوری جلوی ستاد میرحسین تو خیابان ولی عصر انداختند ، برای یادگاری اون روزها تقدیم میکنم..

 

+ نوشته شده توسط بابا و مامان در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت 12:42 |
روزهای پایان سال ۸۷ را برای دومین بار تجربه میکنم. چه زود گذشت برای من و چه ها که در این یک سال و نیم آموختم. لحظات شادی که با کوچکترین یادگیریم برای پدر و مادرم خلق کردم . خدا کند این لحظات در ذهن من بماند و بعدها بتوانم یادآوری کنم!

سال را در دیار خودمان نو خواهیم کرد . برای همه سال خوبی ارزو دارم.

ببخشید که خیلی جدی نوشتم . بزرگ شدم دیگه

+ نوشته شده توسط بابا و مامان در سه شنبه بیستم اسفند 1387 و ساعت 7:45 |